![]() |
![]() |
|
| کوانتومی که می اندیشم گسسته تر از کمیت یک شعرم |
|
رگه هاي از خفتگي شعرهايي كه آماسيده اند بندهايي كه در برهوت زندگي جا مانده اند لنگ كفش هم غنيمتي ست عبث ! كاش كه دهان بگشايد شايد زورقي بادي، از كنارش گذشته باشد نه برادر ! اين آسفالت نيست ريگ است اين اين سلاله ي كوه هاي پژمرده است اين اين بند ناف گم شده ي شعر است اين نه همشيره! اتو هم براي رفع چروك اين شعر افاقه نمي كند لطفا كمي كرم پودر عطا فرما لكه هاي اين شعر نق نقو با كرم هاي لكه بر فرانس هم رفتني نيست باغباني بايد گاوي خري گاو آهني شايد دمار از اين شعر نامسطح به در آرد نه رفيق ! كمباين هم براي اين شعر ها تره خرد نمي كند بايد كه اين شعر را به حال خودش رها كنيم بايد تجاوز عاشقانه اي به شهر واژه ها كنيم اين دو بند هم دستاويز براي رفقا انگ شعاري بزنيد بر سرش منم اين گوشه به نام ايزد منان! سبو به دست عرق سگي را مي نوشم كه از سپيده دم پارس كرده او استخوان شعرهاي مرده را زير خروارها خاك پنهان كرده |
|
+ نوشته شده در
ساعت توسط شیخ |
|
|
همیشه نگاه کردن به خون ، حس رقت انگیزی رو در من ایجاد می کنه . داستان اینه که من در یک قیلوله ی ابدی به سر می برم ! و فاجعه بار تر اینکه توی این قیلوله ماه بر مسند تکیه زده ! کرانه های خواب نیمه شبی من تا حد نا معلومی وسعت پیدا کرده و فکرهای ناپخته ای هم مثل حواصیل تو آسمون خیالم پرواز می کنند، آهان! راستی گفتم خون ، داشت رشته ی کلام از دستم در می رفت ! تا یادم نرفته اینم بگم که تو خواب نیمه شبی من دریا قرمزه و هر وقت یکی از این حواصیل ها هوس ماهی می کنه دل به دریا میزنه (ماهیها تو این دریا می خزند چون خیلی وقت شنا کردن از یادشون رفته) حواصیل برای گرفتن یه ماهی باید تا عمق دریا بره و همین موضوع باعث می شه که هیچکدومشون زنده به روی آب برنگردن ! خیلی جالب شده این دفعه ماهی ها اونا رو شکار می کنند، یه کم که بیشتر فکر می کنم یادم میاد که این دریا اولا رنگش آبی بود اما به مرور زمان رو به سرخی کرد ، فکر می کنم خیلی از این حواصیل ها تو این چند وقته مردن ، چون رنگ عوض کردن اینهمه آب به خون زیادی احتیاج داره ، باید کمی به خودم ببالم ! چون تونستم کرور کرور حواصیل به درون این دریا سرازیر کنم ! من با خود چنین می پندارم ، فربه گی خیال ،صیاد فکرهای باکره است و فراموشی، رهایی بخش ترین منجی ساطع! چشمهاي خسته ات ويار كلمه داشته باشد و تو را روانه ي مكاره ي كتابخانه ات كند ، آنجا با كتاب ديرينه اي ملاقات كني كه زالي سپيد مو شده است ، چند سطر سوده از آن راه به همراه يك موسيقي محلي بيسائويي ببلعي و نگاهت را به آسمان بدوزي به اميد اينكه بتواني اورانوس را حبه كني ، تا كه شايد از جهان اوهام گريز كني ... در همين هنگام خواهي ديد كه قابله اي پير تو را سوار بر روروك حادثه كرده است و راه شيري خود را به پستانكي مغموم سپرده و آنچه كه تو ميمكي لجز ترين سطر تاريخ است ! پوزش از ياران اين غار كه مدتي ست درش را بي حوصلگي تخته كرده ، گر حوصله ايي يافتيم باز خواهيم گشت گر نه، شما را همچنان كه هميشگي ست دوست خواهم داشت و بدانيد كه بي صدا شما را خوانندگانم ! |
|
+ نوشته شده در
ساعت توسط شیخ |
|
|
فكري باكره خيال از ذهنم زدوده در اين شب سوده ميخواهم كه به او تجاوز كنم اما پرده ي مستتري آلت انديشه را از من ربوده ميقات زنا، كاواكي آفريد كه من از حال ، حول شده ام! |
|
+ نوشته شده در
ساعت توسط شیخ |
|
|
نگاهی مملو از استعاره می کند لبالب از ایهام ، آینه را و در انعکاس نگاه نوری به مصدر بر می گردد انشعاب نور ، چشم ها را کرخت می کند لطفا" قبل از به وجود آمدن ضجه آینه را در چشمانم فرو کنید !
|
|
+ نوشته شده در
ساعت توسط شیخ |
|
|
پاسی از شب تاسی از گرگ و میش در زنای خورشید و ماه و مغموم شدن آسمان از آلتی اخرایی که دجالِ شب بر او فرو کرده است این سپهر مسقاط را آی وی اف باید کرد! پ ن : "آی وی اف" لقاح مصنوعی است که رابرت ادوارز آن را بنا نهاد. دجال : مردی ست که گویند در آخر الزمان ظهور می کند و مردم را فریب می دهد (البته صحت این شخص را باید از راویانش پرسید، بنده از وجود چنین موجودی بی خبرم !)
|
|
+ نوشته شده در
ساعت توسط شیخ |
|
|
ملاعبه كردن دو دوست در حل يك مكعب روبيك قمار را به سرانجام مي رساند... و هنوز "فكر" در بطالت ابرام كردن كوبن بر طاق پر طمطراق سازه است استنطاق اين گزاره فردا چاپ مي شود! |
|
+ نوشته شده در
ساعت توسط شیخ |
|
|
از افاده هاشان از جمله هاشان از پدیده های مصفا شان متنفرم اورانگوتان جان ! بیا کمی برای تدهیم دیگ روضه بخوانیم و کمی هم برای قابلمه ای که تفلون نیست !
|
|
+ نوشته شده در
ساعت توسط شیخ |
|
|
چشم های شهلایی ات مازوخیسمی ام کرده عجیب مرا از این زهوار آزاد نکن که من زاده شده از شکنجه ام اگر چه جنون خودآزاری در این زمانه ساطع است ولی غریو من زبور برهان های ساده است !
|
|
+ نوشته شده در
ساعت توسط شیخ |
|
|
1 تخاطب واژه های مستعفی در کجاوه ی ذهن به حضور نمی آورند آنچه را که باید گفت دوباره عودت به دروغ باید کرد دوباره افترا را دروغ باید کرد ! 2 شریان شعری که پاره شده است و در آسفالت می غلتد حالا این شعر آغشته به خون سایه ی مرگ را بر سرش می بیند سایه ی چاقویی که شریانش را بریده است از این هجویات که بگذریم داداش ! کاهو کیلویی چند؟! |
|
+ نوشته شده در
ساعت توسط شیخ |
|
|
رقاراق اسبان تموچين در ذهن كه لگد مال كرده اند خيال و درخت سارونه اي كه شكفته است در دريچه ي اوهام غوره نگشته مويز مي دهد خيام ... در اين خيال فربه زندگي حرام مي شود زندگي حلال مي شود دوباره تكرار،تكرار مي شود
لطفا" مرا به نطفه بر گردانيد ! |
|
+ نوشته شده در
ساعت توسط شیخ |
|
|
1 از همان اول که دیدمت چشماهایت شات شات شات می کرد کات در کارت نبود هر چه فریاد می کردم تو فتانه ای باورت نبود آقا جان! جان مادرت این جمله را زیرنویس برایش کن ژرژ میلس کجایی؟ آه از دست دیپ فوکوس! 2
دخترم ! زندگی را از "عنکبوت بیوه سیاه" یاد بگیر بعد از لقاح شوهرت را بخور و فردا صبح مرا هم برای خوردن کله پاچه اش دعوت کن من امشب برایش مویه می کنم ! پ ن : ژرژ میلس نخستین بار در تاریخ حقه های سینمایی را در فیلم هایش اجرا کرد پ ن :شات تعداد تصویری است که ازلحظه ی شروع به کار دوربین فیلمبرداری تالحظه ی کات بدون قطع گرفته می شود پ ن:دیپ فوکوس : ژرف نمایی پ ن: عنكبوت بيوه سياه جانوري ست كه بعد از عمل لقاح با شوي خود او را مي بلعد!(چه عمل دهشتناكي!!) ..................................................................................... از بانو پرستو ارستو کتابی در دنیای مجازی انتشار یافته که "پر کاه " نام دارد ؛ او شاعری ست که دور از وطن زندگی می کند و حس نوستالژی در شعرش هویداست ، شاید بعضی از ترکیبات شعری اش غریبه نماید اما احساس شرقی را می توان از نوشته هایش استشمام کرد ...برای دانلود این کتاب روی سطر زیر کلیک کنید |
|
+ نوشته شده در
ساعت توسط شیخ |
|
|
یک چشمم واگرا ست و آن دیگری همگرا ست نوری از قاب عکس بر هر دو چشم رخنه می کند تشعشع اش در سر بیتوته می کند صبح که می شود قرص ماه را قورت می دهم عینک آفتابی ام را می پوشم ! بیرون کسوف می شود کورمال تا "یاد" می روم همه چیز در انعکاس نور روشن می شود من برای "بی بی" هندوانه قاچ می کنم ! پ.ن : واگرا و همگرا اشاره به مقعر و محدب وار بودن دارد |
|
+ نوشته شده در
ساعت توسط شیخ |
|
|
چیزی بگو و مرا با نگاهت به منجلاب نبر که من در خفا خورشید را برایت تیار کرده ام و در طارم فیروزه ابرها را برایت زدوده ام خاموشی ات نیشتری ست که در زبانم فرو می رود و نگاهت غرقابی ست که مرا در "خود" فرو می برد من از اکسپرسیونیسم خسته شده ام کمی ساده تر نگاهم کن رفیق ! |
|
+ نوشته شده در
ساعت توسط شیخ |
|
|
مترادف شده ام با شب و از قیلوله بیزارم در اینکه حال عجیبی دارم شکی نیست دیاگرام گل شب بوی ام هم پیدا نیست! در اینکه زیباتر شده اند خفاش ها در اینکه همچون ژوله می خوانند جغدها در اینکه در شک هم شکی نیست شکی نیست ! در همخوابگی با نوکس و ارضا شدن قبل از طلوع در اینکه لذتبخش است خیانت به اربوس هم شکی نیست در اینکه در این تشنج فکری دیازپام های خیال هم افاقه نمی کنند شکی نیست! پ ن: در داستان های اساطیری یونان باستان نوکس الهه ی شب بود که با برادر خود اربوس (تاریکی) ازدواج کرد |
|
+ نوشته شده در
ساعت توسط شیخ |
|
|
مغلطه نکن! جهان در پی مردون کردن "من" به توست ولی"من" وصله نمی شوم به معما "من" سر تا پا فکاهی ام آقا ! |
|
+ نوشته شده در
ساعت توسط شیخ |
|
|
زمانی که به سمفونی غوکان مرداب می روم به یاد لودویگ می افتم! به یاد نشیدن و آفریدن به یاد شنیدن و ندیدن به یاد ... کجایید لک لک ها ؟! |
|
+ نوشته شده در
ساعت توسط شیخ |
|
|
در دنیای "منطمس" تنها دریچه برای فرار "توری ئی" ست تا فرجام عاقبت به نقطه ختم نشود آه از این پایان مندرس همه چیز دوباره تکرار می شود ! پ ن : توری ئی یک نوع دروازه ی سنتی ست که معمولا" در ورودی معابد شینتو دیده می شود . در باورهای مردمان شینتو مذهب؛ توری ئی برزخ میان معبد مقدس و جهان مدنس است . |
|
+ نوشته شده در
ساعت توسط شیخ |
|
|
در میانه ی شب زهوار خیالم پاره می شود فکر مشمعلی تیز می دود چال شتری می نوشم و با چشمانی رمد زده دوباره خرناسه می کشم ! |
|
+ نوشته شده در
ساعت توسط شیخ |
|
|
از خورشيد مي آيد نوري از عدسي ٍ مقعر عبور مي كند محدب وار مي گردد در دلي بيتوته مي كند ژغاره ي قلبي را به فلك مي برد و دوباره به "او" بر مي گردد پاپتي كه مي شود دست به دامان يك پيل و يك چراغ مي شود كليد كه مي خورد در خانه ي تاريكي رسوخ مي كند و مردي را مي بيند كه جواهري را به سرقت مي برد در جواهر فرو مي رود و به همراه مرد سياهپوش خارج مي شود مرد به پيش مالخري مي رود ،مردبه قيمت كلاني "او" را مي فروشد، فرداي آن روز مرد مالخر مي رود كه "او" را بفروشد ناگهان پليس مرد مالخر را دستگير مي كند او به همراه مرد مالخر به بازداشتگاه مي رود مرد مالخر دزد را مي فروشد و پليس "او" را مي گيرد، دزد خانه اي را كه جواهر را از آن دزيده بود نشان مي دهد جواهر را به مرد صاحبخانه نشان مي دهند ، "او" جواهر را نمي شناسد و مي گويد كه رنگ جواهر ربوده شده سبز بود اما اين سنگ زرد است ؛ مرد مالخر و دزد آزاد مي شوند و "او" به موزه مي رود ... در انجا سنگ سبزي را مي بيند كه به "او" مي گويد من در گذشته زرد بودم !
|
|
+ نوشته شده در
ساعت توسط شیخ |
|
|
در برهه ایی که هیچ برهانی ساطع نیست من از میمونها مشمئز ام اورانگوتان باشند یا بوزینه فرقی نمی کنند آنها به دلالت تقلید معتقداند وقتی که تقارن آنها با یک موز به جنگ مبدل می شود من به الاغ بودن خودم می خندم و به بند پاره شده ی پالان ام که عالم سوار بر من با تمردم بر روی زمین می غلتد! |
|
+ نوشته شده در
ساعت توسط شیخ |
|
|
فكري كه حامله است و ميخواهد زال بزايد در يك آن زني بيوه مي شود كه در زمان اختناق رحم غشي متناوب مي كند ! |
|
+ نوشته شده در
ساعت توسط شیخ |
|
|
از بابت غيبت صغرايي ام ! پوزش مي طلبم و دست همه ي شما عزيزاني را كه در اين مدت مرا با كامنت هاي محبت بر انگيزتان شرمسار كرده ايد مي بوسم و در فرصتي مغتنم آنچه را كه بايد پاسخ گفت مي گويم ... آمدن نوروز بهانه ايست تا كه دگر باره به زندگي اميد ببخشيم و هر آنچه را كه بر ما رفته به ورطه ي فراموشي سپاريم و دوباره سبزي و طراوت را به زندگاني مان ببخشيم . هم آنان كه در دامن ايران بانو زيسته اند و هم آنان كه دست جبر و تدبير آنها را از اين دامن دور نگاه داشته است مي دانند كه چه بر سر اين مادر آمده است و چه بسا كه بعضي ها هم نمي دانند،دانستن و ندانستن به خودمان بر مي گردد و اختلاف نظر هم شيريني زندگي انسانهاست تا زماني كه آنها هنوز به اصول همزيستي ايمان دارند ، واي از آن زماني كه همزيستي را از ياد ببريم و در تقلاي تحميل عقايد بر آييم . نمي دانم شايد هم هيچگاه همزيستي را نياموخته ايم... سالي را كه گذشت در دنياي مجازي با هم گذرانديم و از همديگر بسيار آموختيم ، با هم بحث كرديم با هم مجادله كرديم با هم افسوس خورديم و با هم خنديديم ، و هر كسي به اندازه ي سهم خود از اين عالم مجازي بهره برد، نمي دانم تو هم كه همكنون در حال خواندن اين سطوري مانند من خاطرات شيرنمان را به ياد مي آوري ؟ تو هم مانند من به رفاقتمان عشق مي ورزي؟ آيا تو هم با من هم پياله مي شوي؟! اصلا" به من چه ! هر چه كه در ذهن مي پروري آن را عشق است و من هم به آن ندانسته عشق مي ورزم ؛ حاليا كه نسيم نوروزي طبع لطيف آدمي را بر مي انگيزد و دوباره عشق را سيال مي كند... براي "تو" كه "شماييد" سالي پر از عشق و خوبي را آرزو مي كنم و براي خودم بودن در كنار شما را و اميدوارم كه در سال پيش رو دست در دست يكديگر در راه استيلا بر كج روي ها قدم بر داريم و آزادي را براي اين ديار به ارمغان آوريم همانا كه اين ديار لايق آزادي ست ... در ميان اين سطور ساطور بجو و بر موسی بشور كه همانا عصای او اين روزها باتوم شده است نه عزيز ! ما ساتور نمی شويم و بر عصای چاپلين سجده می كنيم! پ ن : ساتور يكي از جادوگراني بود كه به موسي ايمان آورد . پ ن : اميدوارم كه جواب ندادن بر كامنت هايتان را حمل بر بي ادبي ندانيد و بدانيد كه در اين روزهاي شلوغ فرصت حضور در دنياي مجازي را ندارم و بعد از نوروز دوباره از وجود نازنينتان مستفيض خواهم شد نوروز باستاني پيشاپيش بر شما عزيزان مبارك باد |
|
+ نوشته شده در
ساعت توسط شیخ |
|
|
در گزنه گاه احساس قلب هایمان كهير زده است انگار و اتفاقا" پومادهای موضعی پتواز اين تاول های سرخ را نمی دهند تا ديروز دلمان را به آنتی بيوتيک هايت خوش كرده بودیم ولي امروز دست به دامان مازو شده ایم و دل به دست حشرات فكرمان سپرده ایم آینده را چه ديدی ؟ شايد فردا كهيرهايمان التيام يافت و از پوسته ی انگليسی ات چرم درست كردیم هوای امروزمان خیلی سرد است پس تا فردا ! |
|
+ نوشته شده در
ساعت توسط شیخ |
|
|
۱.
فرقي نمي كند شاه باشي يا سرباز وقتي كه قرار است به دست زمان مات شوی تو از درخت هزار مغزی زاده شدی كه تمام گردوهایش پوک بود !
۲. خیلی سخت است وقتی که می فهمی کاغذی که بر روی آن می نویسی همان درخت کُناری بود که به آن تکیه می دادی و تا غروب با او به سخن می نشستی
حالا این درخت پیر دفتری شده تا تو نوشته های بی ارزش ات را بر روی آن بنویسی و در اوج عصبانیت برگهایش را مچاله کنی
رفاقت را باید از او آموخت که قامت اش تکیه گاه است و برگه اش روح نواز
و من منبعد اعتصاب می کنم ! و بر روی هیچ کاغذی نمی نویسم تا دلیل مرگ رفیق یک شخص دیگر نشوم اما ما به آدمکشی عادت کرده ایم
درست مثل من که در اوج اعتصاب حرفهایم را بر روی یک در ِ چوبی می نویسم !
|
|
+ نوشته شده در
ساعت توسط شیخ |
|
|
غامض تر از کیهان و مغموم تر از شهاب در جستجوی مهبانگ هستی ام دوار گرفته اند سلولهای خاکستری و به شهادت رسیده اند گلبولهای سفید من منجمد شده ام مادر در من سوار روروک ام کن و مرا ببر به کهکشان راه شیری ات سالهاست که با ستاره های لالایی ات یه قول دو قول بازی نکرده ام !
|
|
+ نوشته شده در
ساعت توسط شیخ |
|
|
اعتراف می کنم رفیق ! قزل حصار ِ نگاهِ یک زنِ کولی به بند کشیده دلم زبانم را در کودکی به او فروخته ام و لبانم را به لبانش دوخته ام او هنوز هم در درونم بدون روادید در سفر است!
|
|
+ نوشته شده در
ساعت توسط شیخ |
|
|
این روزها با گُبی هم ذات پنداری عجیبی می کنم و به یادِ صد و شصت ملیون سالِ قبل می افتم که هنوز دایناسورها رعشه به اندام ام می انداختن و مایاسورها در دلم خانه می کردند فکر کنید ! زمانی که یک آلوسور در دشت سینه تان ساروپودی را به دندان گرفته است و آن طرف نری برایِ ماده اش گریه می کند و نوزادِ تیرانوسوری در دستِ هادروسورها به اسارت رفته است! و در همین حین مورچه ای برای سلطه در این دشت دسیسه می چیند این تصاویرِ انتزاعی سالهاست که در سینه ام حک شده و هر از چندی بادی غباری از رویِ این نگاره ها می زداید تا که شاید کاوشگری تکه استخوانی را به موزه ها ببرد اما این گُبی اکنون اش در اسارتِ برودتی ست که تنهایی اش را وسعت می بخشد و سوخت هایِ فسیلی اش را کمپانی هند شرقی به دست گرفته است ! پ ن : گبی نام بیابانی ست در مغولستان که در گذشته زیستگاه بسیاری از دایناسورها بوده است |
|
+ نوشته شده در
ساعت توسط شیخ |
|
|
شفته تر از ثانیه هایِ گذشته در مزرعه ی زمان می ورجم و مکعب تر از ذوزنقه ها به دنبالِ اضلاع می گردم کره قاطری گشتم که در حمله ی قشونِ واژه ها اصالتِ خود را از دست داده ام و در لکنتِ عرعرها گاهی هم شیهه می کشم !
|
|
+ نوشته شده در
ساعت توسط شیخ |
|
|
هردمبیل! به فکر قاعدگی می افتم که در بسامد خونابه ها غلت می خورد و متواتر از هر روز در پی ِ ارتعاش در زندگی ست و البته در دوره ی نقاهت چند هزار ساله هنوز هیچ دستمال سفیدی پیدا نشده تا بسامد خونابه ها را از مبال تفکرات بروباند!
|
|
+ نوشته شده در
ساعت توسط شیخ |
|
|
۱.
سمفونی آخرم ورد می خورد در آخرین موومان و فلوتم در گلو گیر می کند بم تر از صدا هستم که بمانم من به سفارش فرشته ی مرگم زندگی کردم ! پ.ن : رکوییم آخرین اثر موتزارت است که نتوانست به انجام برساندش و یکی از شاگردانش آن را به اتمام رساند( رکوییم به آهنگی اطلاق می شود که در رثای مردگان و طلب آمرزش برای آنان ساخته می شود) موومان به معنای بخش کاملی از یک موسیقی بزرگتر است که خود آغاز و انجامی دارد و هر سمفونی متشکل از چند موومان است ۲.
چشم هایت را باز کن کفتار عزیز و از خواب بلند شو ای خرس پیر توحش آدمها آمازون را به قیمت یک آبنبات فروخت ! فردا نوبت آفریقاست و پس فردا قطب شمال
استالین در راه است رفیق ... |
|
+ نوشته شده در
ساعت توسط شیخ |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو وبلاگ عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
کاش عدد پی بودم
حقیقی اما گنگ یا که خطی موازی بودم و به پرگار زمان می گفتم : دور من خط نکش "من" محصور وتر می باشد شیخ از دایره ها بیزار است ... |
| پیوندهای روزانه |
|
رولینگ استونز بیتلز مارتین اسکورسیزی آندره بوچلی پینک فلوید دل آواز ابراهیم رها فرهنگ لغت به تمام زبان ها گارسیا لورکا بیلی وایلدر آرشیو پیوندهای روزانه |
| پیوندها |
|
چوپان سعید نصار یوسفی ترتیزک حکمت منصور خورشیدی ن- مسافر امیر سنجوری شایان |
|
RSS
|